دستم را روی زانوی خرد شده ام گذاشتم و بلند شدم ....به مادرم سلام کردم و وقتی گفت سلام زیبای خفته ی من ،درد زجر دیشب از تنم ریخت ...
امروز به این فکر کردم با اینکه ادمهای زیادی رو از دست دادم اما شاه کلید خوشبختی کنارم نفس میکشد و حواسش به من هست...مثل خدا !!!خدای خونه من مادرم بود و من قبل از دست دادن ادمهای اضافی زندگی ام اورا ندیده بودم...واقعا زیباست ،مخصوصا وقتی با صورت سبزه اس میخندد و دندان های یکدست سفیدش خودشان را نشان میدهند ...
امروز شاد نبودم بخاطر از دست دادن ،ولی دردم کمتر شده بود،داشتم ،ولی کمتر شده بود..
نمیدانم چرا گوشی صاحب مرده ام را روشن کردم ،ولی وقتی روشن کردم سه نفر پیام داده بودند و نگرانم شده بودند ،بین اون سه نفر ،فقط اسم یکیشان با ایموجی قلب تزیین شده بود!!!خودش بود !برام پیام گذاشته بود که حرف بزنیم ،مرد مهربانی که بخاطر عصبانیت از دست داده بودمش!نمیدونم ساعت چند پیام داده بود ولی من ساعت ۶ عصر متوجهش شده بودم ،هنوز جوابش را نداده ام ! نمیدانم باید چه حرفی بزنم ...بگم ممنونم که زیر مشت و لگد حرفای نامربوطتت لهم کردی و با وقاحت و بی رحمی و بی انصافی چیزایی رو بهم نسبت دادی که لیاقت من نبود؟ جرم من اینه که عاشقت شدم؟ کاش یکی هم منو شبیه تو دوست داشت ...بنظرم لیاقت اون همه بی احترامی رو نداشتم...خیلی ساده حرمت عشقم رو زیر پا گذاشت ...کاش میتونستم اینارو به خودش بگم ...ولی نمیتونم ،هیچوقت نمیتونم باهاش حتی سرد برخورد کنم چه برسه به اینکه گله کنم از رفتارش...کاش معنی سکوتم رو بفهمه ..کاش بفهمه جواب دوست داشتن رو با این بی حرمتی ها نمیدن ..میدونم که تقصیر خودم بوده ولی ....
واقعا لیاقت اون حرفارو نداشتم...