خرید بک لینک
دستم به نوشتن نمیاد. امروز موهای, فرفری پریشانم را بافتم...اخرین بار مرد پاییزی ام وسط بادهای بهاری موهای, رهاشده ام در باد را در دستانش گرفت و شروع کرد با لطافت بافتن...بافت..بافت..بافتتت... سعی میکرد انگشتان مردانه اش لابه لای موهای, پریشان شده ام گیر نکند که دردی حس کنم...همه اون لحظات فقط به شکل دستانش لابه لای موهای,م فکر میکردم و او فقط تمرکز کرد روی صاف بافتن موها...مرد است دیگر..احساساتش لنگ میزند..بخواهد هم نمیتواند مثل دختر بهاری برای معشوقه اش عاشقی کند..بنظرمن که مردها عاشقی را بلد نشده اند...یعنی خدا در وجودشان نگذاشته که اگرمیگذاشت اینهمه سیگاری نداشتیم...مجنون هم جهش ژنتیکی احساسی داشته احتمالن...بلد شد عاشقی و به قصه ها پیوست...

اوه خدای من قصه....

من با قصه مرد ریش ابی عاشقش شدم..برام شب قصه ای گفت تا ارام بگیرم...اتش گرفتم..اتش عشقش انقدر زیاد بود که ان شب نخوابیدم و او تصور میکرد دختری بیقرار را گوشه ای ازین شهر ارام کرده و بخواب برده...

برچسب: نویسنده: نیکا حسینیان تاريخ: يکشنبه 11 آذر 1397 ساعت: 2:36

صفحه بندی