خرید بک لینک

دفترچه خاطرات نه چندان شخصی

من یک شب بزرگ شدم ! از اون شب،روزهای تنهاییمو اینجا پر میکنم ....

مردونگی هایش...

مرد جان من ...چند صباحیست برای ما ابراز علاقه میفرستد جانا ،نمیدانم بخاطر خیانت است که عذاب وجدانی گرفته اورا ، یا علاقه مند گشت بالاخره به ما ... من که اخر سر نفهمیدم تکلیف این عشق کجا میرود خدای من ...سردگم و گیجم !

اگر میخواهد ،چرا پس میزند....اگر نمیخواهد ...میدانم که نمیخواهد ...

فقط منه بیچاره از لابه لای حرف های روزانه اش عشق بیرون میکشم و با جان و دل بو میکشم عطر تنش را ،تا وابستگی ها جانم را بگیرند ... 

جان میدهم برایش یکروز ...یکروزه برفی که صدای نشستن برف را کودک یازده ساله ای میشنود و همه به او میخندند از رویایش...جان میدهم یکروزه ارام برفی ....

نمیدانم چرا برای کسی که احتمال ماندنش یکدرصد ست انقدر خودم را به اب و اتش میزنم .... عشقی یکطرفه ...که البته او خیلی مردانگی کرده و عشق من را کنار خودش پذیرفته...اما مگر میشود برای کسی اینهمه احساس خرج کرد و مرد جان همان سنگه بی رحم بیابان ،با شعله های هروزه داغتر،همچنان بی روح و بی راه ،نگاه های سرد و خشن داشته باشد و نرم شدنش برایت بشود ارزوی محال؟؟؟؟

کاش زبانم میسوخت و نمیگفتم دوستت دارم پسره مردم ... خاک بر سری شده ام که خدا میداند ...

برچسب: نویسنده: نیکا حسینیان تاريخ: دوشنبه 30 شهريور 1405 ساعت: 6:25

صفحه بندی