اگر میخواهد ،چرا پس میزند....اگر نمیخواهد ...میدانم که نمیخواهد ...
فقط منه بیچاره از لابه لای حرف های روزانه اش عشق بیرون میکشم و با جان و دل بو میکشم عطر تنش را ،تا وابستگی ها جانم را بگیرند ...
جان میدهم برایش یکروز ...یکروزه برفی که صدای نشستن برف را کودک یازده ساله ای میشنود و همه به او میخندند از رویایش...جان میدهم یکروزه ارام برفی ....
نمیدانم چرا برای کسی که احتمال ماندنش یکدرصد ست انقدر خودم را به اب و اتش میزنم .... عشقی یکطرفه ...که البته او خیلی مردانگی کرده و عشق من را کنار خودش پذیرفته...اما مگر میشود برای کسی اینهمه احساس خرج کرد و مرد جان همان سنگه بی رحم بیابان ،با شعله های هروزه داغتر،همچنان بی روح و بی راه ،نگاه های سرد و خشن داشته باشد و نرم شدنش برایت بشود ارزوی محال؟؟؟؟
کاش زبانم میسوخت و نمیگفتم دوستت دارم پسره مردم ... خاک بر سری شده ام که خدا میداند ...
برچسب:
نویسنده: نیکا حسینیان